دل تنگ گریه های کودکی خود هستم
نمی دانم چه بر روزگار من آمده است که برای گریه کردن بر روزگار خود باید ناز چشمانم را بکشم اگر این چشم هایم میدانستند که چه بر سرش امده است میدانم بی اختیار گریه سر میدادند
اما افسوس که این عضو مرا که ،که باید چراغ راه من باشد فراموشی و غفلت گرفته است . حال نمیدانم وقتی چشم های من به غفلت و فراموشی خو کنند از خودم چه امیدی دارم خدایا
لاتزغ قلوبنا بعد اذهدیتنا
و حول حالنا الی احسن الحال

شیوه های ترویج فرهنگ مبتذل
